آسمان آبیفصل اول — زیر آسمان آبیآشاپور روستایی کوچک و آرام بود. اطراف آن را مزارع سبز، جادههای خاکی، خانههای ساده و برکههای کوچک فرا گرفته بود. صبحها صدای پرندگان و عصرها صدای زنگ معبد، فضای روستا را پر میکرد.در همین روستا دختری به نام نیلا زندگی میکرد.نیلا عادت خاصی داشت. هر وقت فرصت پیدا میکرد، به پشتبام خانه میرفت و به آسمان نگاه میکرد. آسمان آبی و بیکران همیشه در دل او رؤیاهای تازهای میساخت.یک روز مادرش، سیتا، از او پرسید:«نیلا، چرا همیشه به آسمان نگاه میکنی؟»نیلا لبخند زد و گفت:«مادر، آسمان اینقدر بزرگ است! فکر میکنم رؤیاهای انسان